تبليغاتX
سرزمین مهرگان
سرزمین مهرگان سرزمین رستم و فرهاد و ابن سینا و حافظ و نیماست، ایران ماست


ای قوم به حج رفته کجایید کجایید ؟

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در وادی سرگشته شما در چه هوایید ؟


+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 0:29
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت
 

در راستاي اينكه ازدواج يكي از مواردي است كه امروزه خواب و خيال جوانان پاك و متين شده است، موارد زير جهت اولين گام براي ازدواج توصيه مي شود,

خواستگاري و روشهاي آن :

1- مثل زمان ناصر الدين شاه ننه جون و بي‌بي صغراي معروف و آبجي‌جون و خاله اقدس و عمه كلثوم رو مثل گروه بازرسين سازمان ملل راهي خونه‌هاي مردم كنيم تا دختر بيچاره اونارو با ذره بين كنكاش كنن و هزار و يك عيب روش بذارن و چاي و ميوه‌اي خورده عزم را براي يافتن دختر شاه پريان جزم نمايند. و همينطور هي برن و هي بيان تا يكي رو اونا بپسندن و شما رو ببرن ببينيدش و تموم. hurry up!



2- مثل زمان محمدرضاشاه خودتون راه بيفتين توي خيابوناي خلوت و تا از يكي خوشتون اومد بريدجلو و خيلي مودبانه باهش آشنا بشيد و بعد دستش رو بگيريد ببريد توي يك كاباره و بعد از شنيدن ترانه‌اي از مرضيه ازش درخواست ازدواج كنيد و اونم يه لبخند شرم گينانه بزنه و بله رو بگه و بعدااگه دلتون خواست به ماما و پاپا بگين. smug



3- مثل همين زمان رفتار كنين و برين دانشجو بشين و توي دانشگاه با يكي سر حرف رو باز كنيد و بعد كم‌كم ازش خوشتون بياد و بعد براش نامه بنويسيد و يواشكي بهش بديد و دلتون تاپ تاپ كنه و بعد هم بي‌سروصدا عقد بشين و سر كلاس همش به هم نگاه كنيد. praying



4- مثل زمان آينده رفتار كنيد و به دوست دخترتون بگين يك نفر براتون پيدا كنه و بعد همراه همون دوست دخترتون يه شاخه گل بخريد و بريد خونه طرف و اگه ازش خوشتون اومد چه بهتر و گرنه واسه اينكه دلش نشكنه حداقل باهاش دوست بشيد. I don't want to see



5- روش خشن‌تري هم هست كه بايد يك شيشه اسيد بخريد و بريد سر راه طرف و تهديدش كنيد كه يا زنتون بشه يا شيشه اسيدو روي خودتون مي‌ريزيد. ويا اصلا ميشه هيچكدوم ازين دردسرا رو متحمل نشد و مثل آدم، مسير عادي زندگي رو طي كرد. thumbs uptongue peace sign

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:33
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت
 

دیروز در یکی از کانال های خبری ، خبری رو شنیدم در مورد یک زن کانادایی که پیشگویی هایی در مورد سال 2008 و اتفاقاتی که قرار در این سال بیفته کرده و پیشگویی هایی که تا به حال کرده بیشتر از چهار پیشگویی در مورد آمریکا کرده بود که سه تاش از آب در اومده بود مثلا حمله آمریکا به عراق ، واقع یازدهم سپتامبر و .... . پیشگویی هایی که او در مورد ایران کرده از این عبارات هستند :

خانم نیکی (Nikki) در مصاحبه با روزنامه "دیلی نیوز" اظهار داشت: 2008، سالی سرشار از بلا و مصیبت خواهد بود .

1-آمریکا به ایران حمله می کند .
2-عملیات تروریستی در جریان المپیک پکن رخ می دهد .
3-"جان ادواردز" در پی استعفای "هیلاری کلینتون" از نامزدی ریاست جمهوری آمریکا به دلیل مشکلات جسمانی، به کاخ سفید راه می یابد.4
4 - پرنس ویلیام یا پرنس هری از خاندان سلطنتی انگلیس ربوده می شوند.
5- درمانی نو برای ناشنوایی کشف می شود
این پیشگو ادامه داد: گرچه امسال مملو از بلایا و فجایع خواهد بود، اما سال 2009 به سوی آرامش بیشتری سوق می یابد.

به نوشته روزنامه "دیلی نیوز"، پیشگویی های این زن به نظر عجیب می رسد اما باید این نکته را در نظر گرفت که وی در آوریل سال 2001 نیز برخورد دو هواپیما به مرکز تجارت جهانی (واقعه 11 سپتامبر) و مرگ "استیو ایروین" شکارچی تمساح و یکی از چهره های سرشناس استرالیایی را درست پیش بینی کرده بود.

این در حالی است که برخی پیش گویی های وی برای سال 2007 درست از آب در نیامد که از آن جمله می توان به مرگ "فیدل کاسترو" رهبر کوبا، حمله آمریکا به کوبا و وقوع انفجار در مرکز "راکفلر" نیویورک اشاره کرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:57
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت

عجب صبری خدا دارد

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

که در همسایه‌ی صدها گرسنه،

 

چند بزمی گرم عیش و نوش می‌دیدم،

نخستین نعره‌ی مستانه را خاموش آندم،

بر لبِ پیمانه می‌کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

که می‌دیدم یکی عریان و لرزان؛

دیگری پوشیده از صد جامه‌ی رنگین؛

زمین و آسمان را،

واژگون، مستانه می‌کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

برای خاطر تنها یکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو،

آواره و دیوانه می‌کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم؛

به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشّاقِ سرگردان،

سراپایِ وجودِ بی‌وفا معشوق را،

پروانه می‌کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جایِ او باشم؛

همین بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و

 تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ این مخلوق را دارد!

وگرنه من به جایِ او چو بودم،

یک نفس کی عادلانه سازشی،

با جاهل فرزانه می کردم؛

عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:46
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت
 

دهان دختر زیبا تهی ز دندان است

که هر شکسته دندان بهای یک نان است

هیچ کس فکر نکرد که در آبادی ویران شده؛دیگر نان نیست

و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست!!!

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است که به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:37
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت
 

این شعر رو با یه دنیا عشق و مهربونی تقدیم میکنم به روح تابناک مادربزرگ عزیزم ... خدایش بیامرزد

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی

قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو ، تو جنگل نمیتونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی میگه

میدونم میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:34
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت
يه روز يه آقاهه ميره تو مغازه و ميگه: آقا كارتي دارين كه روش نوشته باشه “تو تنها عشق من هستي” ؟
فروشنده هم ميگه : بله
آقاهه : لطفا 16 تا ازش بدين !!

نميگم دوستت دارم
نميگم عاشقتم
ميگم ديونتم كه اگه يه روز ناراحتت كردم بگي بيخيال ديونست . . .

بهترين لحظه، لحظه ايست كه فكر كني فراموشت كردم، بعد 1 اس ام اس از طرف من بياد كه توش نوشته ميميرم برات !
ولنتاينت مبارك !

يادته بهت گفتم كه خشت ديوار دلتم، تو هم منو شكستي
ولي اشكالي نداره، حالا خاك زير پاتم !

قلبمو هديه مي دم بهت . مواظبش باش . نه به خاطر اينكه قلبمه به خاطر اينكه تو توشي

فرشته ها وجود دارن اما بعضي وقتا چون بال ندارن ما بهشون ميگيم دوست

تيك تاك ساعت فرياد مرگ ثانيه هاست، اما دوستي ها هيچ وقت نميميرند..... ولنتاين مبارك

از اداره هواشناسي مزاحمتون مي شم ، ببخشيد اگه يه نفر دلش هواي تو رو كرده باشه اونم تو اين روز بايد چي كار كنه؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 23:43
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت
من بدین وسیله به همه پسرا اعلام خطر میکنم!!!!

تا اطلاع ثانوی سعی کنید با هیچ دختری دوست نشید.... آخه میگن بیست و پنجم بهمن نزدیکه .... حتماً میدونید این روز رو مثلاً روز ولنتاین نامگذاری کردن

میگم این روزا دخترا افتادن توی خیابون که فقط پسر تور کنن

پس مواظب باشید تا یه هفته بعد از ولنتاین با هیشکی دوست نشید

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 22:37
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت
در یک بررسی از برخی شخصیتهای معروف جهان و ایران سؤالی پرسیده شد و جواب آنها با هم مقایسه شد ... سؤال مورد نظر این بود:

چرا مرغ از خیابان رد شد؟

و اما جوابها:

ــ داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است.

ــ همينگوي: براي مردن. در زير باران.

ــ اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبي است.

ــ سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمال‌شدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش
بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد.

ــ پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند.

ــصادق هدايت: از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.

ــ شيرين عبادي: نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است. در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي را فراري نميدهد.

ــ روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟

ــ نيل آرمسترانگ: يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها.


ــ بيل کلينتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم.

ــ فردوسي: بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و سپاه.

ــ ناصرالدين‌شاه: يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.


ــ جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريسم جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است.


ــ رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟

ــ لات محل: به گور پدرش ميخنده! هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آي نفس‌کش
ــ بودا: با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفي ميکني.

ــ پدرخوانده: جاي دوري نميتواند برود.

ــ فروغ فرخزاد: از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد.

ــ پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده.

ــ هيتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد

ــ احمدي‌نژاد: خيابان و فناوري رد شدن از خيابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمي جوانان ايران و حق ملت ايران است. ما به رد شدن از خيابان ادامه خواهيم داد. موج معنويت و بيداري در دنياي اسلام، به اميد خدا به زودي اين مرغ را از دامان دنياي اسلام پاک خواهد کرد.

ــ فردوسي پور : چه ميـــــــــکــنه اين مرغه.....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:55
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت

 

اگر که شما فروشنده ماشين باشي و در آن واحد خواننده
اگر که پشت سر خانومت با مادرت غيبت کني
اگر که به کنسرت بري ولي هيچوقت خواننده را نبيني و همرا ه با نوشيدني توي کريدور بايستي و دختر ها رو ديد بزني
اگر که هيچوقت حلقه عروسيت رو به دست نداشته باشي
اگر روزي 5 بسته سيگار بکشي اما به همه بگي که سيگار نمي کشي
اگر که نوشيدني مورد علاقه تو ودکا باشه
اگر که حدود 35 سال سن داشته باشي اما روي سرت مو نباشه
اگر که هميشه برنامه تلويزيون هاي ايراني رو تماشا بکني اما هميشه از برنامه بد اونها گله داشته باشي
اگر که از کسي تقاضاي ازدواج کني و اونها بخوان بدونن که تو از خودت خونه داري
اگر همسرت رو طلاق دادي اما همچنان اجازه نمي دي که اون با کسي ديگه قرار بذاره
اکر که در ايران مخ پزشکي هستي اما در اينجا در چلو کبابي کار مي کني
اگر که 3 تا پيجر و 2 تا مبايل حمل مي کني ولي هيچ وقت کسي بهت زنگ نمي زنه
اگر که ادعا مي کني که پدرت بهترين دوست شاه بوده
اگر که خونه نداري و هنوز بي کاري اما بي .ام. و مي روني
اگر که مجبوري بيشتر از يکبار در روز اصلاح کني
اگر که در ايران يک قهرمان 4 ستاره بودي اما حالا در واشينگتون دي سي راننده تاکسي هستي
اگر که ازت سوال کنن :
where are you from ?
و تو جواب بدي که ايتاليايي اما همچنان توي دستت تسبيح داشته باشي
اگر که اسپاگتي با ماست داشته باشي اما با قاشق به جون ته ديگ بيفتي
اگر که توي توالت آفتابه داشته باشي و اگر نه يه بطري پلاستيکي کارش و به خوبي انجام مي ده
اگر که دوستاتو براي شام دعوت کني و پيتزا سفارش بدي ولي هنوز يه مقدار برنج اضافي دم کني
اگر که باور کني که هيچکس بهتر از ما نمي تونه کباب درست کنه
اگر که سگ داشته باشي اما اجازه ندي که داخل خونه بياد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:19
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت
 

باتوجه به مسدود شدن راههاي خروجي قزوين وگيرافتادن 7000مسافر،امروزدر قزوين عيد اعلام شدdevil

به دليل بارش سنگين برف، سرماي شديد و خارج نشدن مردان از خانه اداره ثبت احوال درباره افزايش شديد جمعيت هشدار داد
hee hee

شما هم با اضافه کردن یک بخاری روشن در تعطیلیه مدارس و دانشگاهها سهیم باشید ... هم اکنون نیازمند یاری بخاریهایتان هستیمdancing

استاندار مازندران اعلام کرد در صورت تشديد سرما ادارات امدادي نيز تعطيل خواهند شد و کار را به امام زمان واگذار خواهيم کرد

 

این چند تا هم بخونید ... ثواب داره

دو تا اصفهاني دراز كشيده بودند يكيشون داشته خميازه ميكشيده اون يكي ميگه داداش تا دهنت بازه لطفا اين اصغر ما رو هم صدا كن

به یه بنده خدایی ميگن اگه آب نبود چي مي شد؟ ميگه شنا ياد نمي گرفتيم در نتيجه همه خفه ميشديم

روزي روزگاري، اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان

گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نیفتیم.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 21:10
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت
 

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.

 

با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!  

 

دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:«لابد ايشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!  

 

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!  

 

جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!  

 

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!

 

سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي‌كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

 

چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي‌خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي‌شوم؛ اما من قبول نمي‌كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند! 

 

جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواي تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!

 

دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!  

 

پنچ شنبه:  امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!

 

دوشنبه:  امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!  

 

شنبه:  امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!  

 

يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!  

 

ترم آخر :  امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم

 
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 3:12
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت

پسر ایرونی تا وقتی سه سالش بشه دوست نداره هیچکس بغلش کنه.وقتی یه زن یا یه دختر ماچش می کنه گونه هاش قرمز می شه و خجالت می کشه ، ولی با رسیدن به سن چهار سالگی ذات پلید پسر ایرونی شروع به خودنمایی می کنه . مرتب خودشو به بهونه های مختلف می ندازه تو بغل زنا و دخترا . دنبال یه بهونه س که یه دخترو بوس کنه یا یه زن بوسش کنه .

به شیش سالگی که می رسه دیگه نمی ذاره باباش حمومش کنه . برعکس سعی می کنه خودشو به مادرش بچسبونه ، بلکه با خودش ببردش حموم . به سن ده سالگی که می رسه شروع می کنه استفاده از ژیلت یازده بار استفاده شده باباش . هی این ژیلتو می کشه رو صورتشو کیف می کنه که مرد شده . دوازده سالش که شد نمی دونه چرا دلش می خواد با دخترای فامیل بازی کنه .

 سیزده چهارده سالش که شد فکر میکنه خیلی خوش تیپه . خیال می کنه مامانش اونو از روی مدل "آلن دلون" زائیده . مرتب تو خیابون راه می ره و دخترا رو نگاه می کنه و کم کم با بالاتر رفتن سن ، کمرش پایین تر میاد و دکمه یقه پیرهنش به سگک کمربندش نزدیک تر می شه(نکته کنکوری) .

 شونزده هفده سالگی دیگه یه چیزایی یاد گرفته . می دونه واسه بیرون رفتن باید لباس عجیب بپوشه . مثلا یه پیرهن نارنجی که رو سینه ش عکس یه جمجمه س می پوشه . رو کمرش نوشته : Just do it! (نکته فوق کنکوری) . وای وای وای... نگو خواهر... ...(این قسمت حذف شده و تو کنکور نمیاد) دیگه همین دیگه . آها... با بچه ها که می ره بیرون اسمش عوض می شه ، مثلا اگه اسمش سعید یا علی یا احمد یا جواد باشه تبدیل می شه به : دیوید ، جک ، زاپاس ، تمساح ، سرنتی پیتی ، حامی بچه ها(به یاد دایی احمد) ، خرچنگ ، یا بی بی...این قسمتم سانسور شده تو کنکور نمیاد

 هجده نوزده سالگی می فهمه یه جایی به اسم پاتوق وجود داره که با رفقا توش جمع بشن . وای به حال اون دختر بدبختی که از کنار پاتوق رد بشه . بلایی سر دختره میاره که ......کم کم یاد می گیره که دختر یعنی جنس لطیف . نباید مث تاتارا طرفش رفت . باید طوری با لطافت رفت طرفش که نفهمه می خوای گازش بگیری . باید با ملایمت رفت جلو و مخشو زد . فکر می کنه اگه خودشو آرایش کنه دخترپسند می شه . پس اول از همه موهاشو بلند می کنه . بعد یا موهاشو "فر شیش ماهه" می زنه یا "گلت" می کنه . بعدشم یه دمب اسبی و... تمام . دخترکش شد اروای عمه اش.

توجه: من خودم یه پسرم اما فکر میکنم مطالب فوق یه کوچولو واقعیت داشته باشه .... درسته؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 0:5
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت

يه يارو رفت حج نه نماز مي خوند . نه طواف ميكرد نه ...
ازش پرسيدن چرا ؟
گفت به ما گفتن همه چيز با كاروانه
monkey


چه ساده با گریستن خویش زاده میشویم و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا میرویم و در میان این دو سادگی معنایی میسازیم به نام زندگی

ميدوني چرا وقتي گريه ميکني چشمت رو مي بندي؟ وقتي ميخواي بخندي،وقتي ميخواي کسي رو ببوسي وقتي ميخواي تو رويا بري چشمت رو مي بندي؟ چون قشنگترين چيزاي اين دنيا ديدني نيستند
batting eyelashes

الکساندر دوما ميگه : هيچ وقت قول يک پسر بچه را جدي نگير اما هميشه از تهديدات يک دختر بچه بترس

ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بيشتر زنده نيست ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عا شق تري ، تنهاتري

خودتو براي ديگران ارام ورق بزن چون اگر تمام بشي مي رند سراغ ديگري
shame on you

با صد هزار جلوه برون آمدی که من ، با صد هزار دیده تماشا کنم ترا

شاعر ترین فلاسفه چیزیست مثل آزاد ترین زندان؛ و آزاد ترین زندان چیزیست مثل من در چاله ی زمان

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست

اميدوارم خوشبختي مثل سگ پاچتو بگيره، مثل سوسك از سر و روت بالا بره،
مثل انگل تو وجودت خونه كنه و مثل sms پشت سر هم واست بياد.
tongue


اتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت .
عمر بي حاصل ما اين همه افسانه نداشت .

اگه کسي بهت گفت دوستت دارم. باور نکن. اگه ميخواي امتحانش کني بهش بگو کارت سوختت رو ميدي به من؟
drooling

به یارو ميگن مبارك باشه ازدواج كردي...ميگه دائمي نيست...اعتباريه

دو تا لر به تاکسی میگن: آقا 3 نفر تا تجریش چقدر میگیری؟ راننده میگه: شما که 2 نفر هستید ! لره میگه: مگه خودت نمیخوای بیای
big grin

بس كه ديوار دلم كوتاه است هر كه ازكوچه ي تنهايي من مي گذرد به هواي هوسي هم كه شده سركي مي كشد و مي گذرد

كاش هرگزدرمحبت شك نبود ؛ تك سوارمهرباني تك نبود ؛ كاش برلوحي كه برجان دل است ؛ واژه تلخ خيانت حك نبود
sigh

سلام به قاصدكهاي خبر رسان كه محكوم به خبرند و سلام به شقايقهايي كه محكوم به عشقند و سلام به تو كه محكوم به دوست داشتني

لره میخواسته آتش نشان بشه توی آزمون استخدامی ازش میپرسند اگر جنگل آتش بگیره و اون اطراف آب نباشه چه کار میکنی؟ لره میگه: هیچی تیمّم می کنیم

رشتيه ميخواد به بچه محلهاش ضدحال بزنه٬ميره زن ايدزی ميگيره

بخشندگي را از کوير بياموزيم که دريا بودنش را به آسمان داده است

انگار کودکان در زندگي غمي مي بينن که آن را با گريه شروع مي کنن

صدايم در برابر صدايت بي صداست، چشمانم در برابر چشمانتنابيناست، خنده هايم در كنار خنده هايت خاليست، پس بدان بي تو هيچم، تنهايم نگذار تا با تو هم آواز شوم

اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي رنگين کمان من

طبق آخرين اطلاعيه سازمان ديده بان حقوق بشر جوراب احمدي نژاد به عنوان يکي از سلاحهاي کشتار جمعي شناخته شده
surprise

قضنفر ميگن: يه ميوه خوشمزه، آبدار و شيرين نام ببر، ميگه: خيار! بهش ميگن: خيار كجاش آبدار و شيرينه؟قضنفر ميگه: با چايي شيرين بخور، نظرت عوض ميشه!
smug

هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند . *.*.*.*.*.*. *.*

شبي از شبها تو به من گفتي كه شب باش: من كه شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به اميدي كه تو فانوس شب من باشي

موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم

مورچه و يک زرافه باهم ازدواج مي کنند شب عروسي مورچه گم مي شه بعد از يک هفته پيداش مي شه زرافه بهش مي گه اين همه مدت کجا بودي مورچه مي گه :تو راه بودم که بيام بوست کنم
kiss

آدم عزيزانشو فراموش نميکنه بلکه به نديدنشون عادت ميکنه.....تقديم به کسي که عادت به نديدنش مثل فراموش کردنش غيرممکنه

هرگز نديدم برلبي لبخند زيباي تو را .. هرگز نميگيرد كسي در قلب من جاي تو را ... هيجان زده نشو ! پشت يه كاميون نوشته بودن

ديشب که تو گفتي ندهـــم گير سه پيچ بستم دهنـــــــــــم با کمک مهره و پيچ آن مهره شکست و دهنم وا شد و گفت يا بي من و آزادي تو يــــــا من و هيچ

اگه یه روز تنهای تنها شدی... ... ... ... تا کسی نیست دستتو بکن تو دماغت، حالشو ببر!

قنـــــــــــــــــــاري زندگيمو به چنگ کرکس نميدم ستــــــــــــــــارهً بخت منه اونو به هيچکس نميدم ميخواي بگيري مال تو، هر چي که دادي خداجون نفس ، هوس ، مال خودت، عشقو بهت پس نميدم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 2:27
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت

 

انشای کودکی

کودکی در دفتر مشقش نوشت:زندگی یعنی غمی بی انتها ، زندگی یعنی شکست شیشه ای در هجوم بی امان سنگها ،زندگی یعنی سکوت مادرم در غم و اندوه و اشک و رنج و درد. دستهای زرد و بیچاره کبود،رخت شوی در زمستانهای سرد . زندگی یعنی که هر شب مادرم با غم و درماندگی با نوازش دست بر موهای خواهرم کشد . زندگی یعنی که من در دفترم جای گل،یک سفره خالی کشم . باز فردا کودکان خنده بر سوراخ کفشم میکنند یا که بر پیراهن پروصله ام خنده های شاد و بی غم میکنند . مشق های ریز را باز هم میزند خط،خشمگین آموزگار . باز هم میگوید : کوری مگر؟عینکی همراه خود فردا بیار . هر کدام از بچه های مدرسه میدوند و می خندند ... جرم من فقر است و رنج و بی کسی ... میخورم سیلی به جرم این گناه ، باز هم خواهم نوشت از زندگی ...

                            زندگی یک قصه از آن من است

                            زندگی موضوع انشای من است

 

این متن رو از وبلاگ زیر«البته با اجازه نویسندش»برداشتم

www.love2love18.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 23:35
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت

 

سيزده تا دليل قانع كننده براي اينكه چرا درس خوندن بهتر از خانوم بازيه!!!

 

1-حداقلش اينه كه آدم بالاخره يكي رو گير مياره كه با هم بشينن سرش!

2-وقتي آدم خسته مي شه مي تونه بگذاردش كنار بره استراحت كنه بعد كه دوباره حالش سر جاش اومد بياد از اونجايي كه ول كرده بود ادامه بده!

3-اگه كار آدم زود تموم شد احساس شرمندگي نمي كنه!

4-وقتي آدم يه كتاب جديدي رو باز مي كنه لازم نيست نگران اين باشه كه تا حالا كيا خوندنش!

5-با يك فنجون قهوه آدم مي تونه همه شبو كار كنه!

6-آدم مي تونه همراه باهاش هم تلويزيونش رو نگاه كنه و هم شامش رو هم بخوره!

7-آدم مجبور نيست تاريخ چاپ همه كتاباشو يادش بمونه!

8-موقع كار لازم نيست آدم گيلاس عرقش رو بگذاره كنار!

9-اگه آدم تو يه قسمتي ضعيف باشه مي تونه از رفقاش كمك بگيره!

10-آدم هيچ وقت براي نيم ساعت ورق زدن يه كتاب با حال ده هزار تومن پياده نمي شه!

11-اگه رفيق آدم يه كتاب باحال داشته باشه آدم مي تونه براي دو شب ازش قرض بگيردش!

12-واسه باز كردن كتاب آدم مجبور نيست كلي پاي شام تو رستوران پول تاكسي پياده شه!

13-اگه يهو وسط كار ننه باباي آدم سر برسن گندش در نمياد!

حالا كي مي گه درس بده؟

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 13:15
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت
 

دختری کوچولو...دیشب از ضعف به جان آمده بود ...... او گرسنه اما ....

 خانه بی نان شده بود ........ ناله میکرد ولی بود ... بود عبث .....

مادر از غصه دگر بود هلاک             پدر از شرم سرش بود به خاک

شب عید آمده است .... شب جشن و شادی ... شب خندیدن و با هم بودن...

لیک در آن طرف کوچه ما .... دختر همسایه ... بی رمق افتاده ...

                                      ...و شکمها همه سیر ....

                       بی خیال از غم نان    .....     دل آنها چون سنگ

                                         سنگ اما تا صبح

                                        ناله ها سر میداد ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 14:43
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت
 

تو يه عروسي اقوام داماد ميگن نون و پنير و نعنا مادر عروس شد تنها، پدر عروس ميشنوه وبلند ميگه نون و پنير و پونه پس من چوسم تو خونه؟ dancing

طرف يه كاغذ مي خوره تو سرش مي ميره بعد كه كاغذ رو باز مي كنن ميبينن توش نوشته آجر

یه روز یه دختر دعا می کنه خدایا : من چیزی برای خودم نمی خوام فقط یه داماد خوب و خوشگل نصیب مادرم کن
praying

عشق واقعي آن است که هر گاه با معشوقت بودي به آن فکر کني که با او هستي چي هستي نه اين که تنهايي کي هستي

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني.دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني.دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني.دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني.دوستت دارم چون به يک نگاه،عشق مني 

یارو میره رستوران به گارسون می گه غذا چی داری؟ گارسون می گه غدای امروز ما کاستیدجلینیکفتیتسا با لیمو - یارو می گه کاستیدجلینیکفتیتسا با چی؟
whistling

یه روز آشغالی میاد دمه خونه ی غضنفر میگه : آشغال دارین؟ غضنفر داد میزنه: خانوم توی خونه آشغال داریم ؟ زنش میگه: آره داریم غضنفر میگه: آره داریم، نمی خوایم
hee hee

به غضنفر میگن بستنی کیم رو چه جوری می خورن؟ میگه: میذارن لای بربری ، سیخشو در میارن

یارو ميره خواستگاري، دختره سبيل داشته.... بهش ميگه: چرا سبيل داري؟ دختره ميزنه زير گريه..... یارو مياد دلداري بده ميگه: مرد كه گريه نمي‌كنه
big grin


                     ادامه اس ام اس ها رو در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 22:50
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت
 

دلم مثل دلت خونه شقایق

                                           چشام دریای بارونه شقایق

مثل مُردن میمونه دل بُریدن

                                  ولی دل بستن آسونه شقایق

شقایق درد من یکی دو تا نیست

                                  آخه درد من از بیگانه ها نیست

کسی خشکیده خون من رو دستاش

                            که حتی یک نفس از من جدا نیست

                شقایق آی شقایق،گل همیشه عاشق

شقایق اینجا من خیلی غریبم

                                 آخه اینجا کسی عاشق نمیشه

عزای عشق،غصش جنس کوهه

                                   دل ویرون من از جنس شیشه

شقایق آخرین عاشق تو بودی

                               تو مُردی و پس از تو عاشقی مُرد

تو رو آخر سراب عشق و حسرت

                                   ته گلخونه های بی کسی بُرد

             شقایق آی شقایق،گل همیشه عاشق

دویدیم و دویدیم و دویدیم

                                  به شبهای پر از قصه رسیدیم

گره زد سرنوشتامونو تقدیر

                                  ولی ما عاقبت از هم بریدیم

شقایق جای تو دشت خدا بود

                                   نه تو گلدون نه توی قصه ها بود

حالا از تو فقط این مونده باقی

                                     که سالار تموم عاشقایی

              شقایق آی شقایق،گل همیشه عاشق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:18
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت
 

 

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 22:43
  به قلم: مجید  | 

خداوندا اگر روزی بشر گردی،زحال ما خبر گردی،پشیمان میشوی از قصه خلقت

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T